|
محله آخونی .... آخینی محله پدری و ریشه های زندگی ام
| ||
|
داستانی از چارلی چاپلین با چهار فرزندشان جلوی ما بودند كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می كرد گفت: " متشکرم آقا " . قبول کرد. خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم . و ...... " آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم " . [ دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 ] [ 00:15 ] [ akhuni ]
|
| |
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||