|
محله آخونی .... آخینی محله پدری و ریشه های زندگی ام
| ||
[ دوشنبه 03 آبان 1400 ] [ 10:22 ] [ akhuni ]
به بهانه تولد پرویز پرستویی :( دیالوگ مشهور فیلم مارمولک ) : خدا که فقط خدای آدمای خوب نیست ...... خدا ، خدای آدمای بد هم هست و این فقط خود خداست که بین بنده هاش فرق نمی گذارد ......... فی الواقع خداوند ، عند بخشش ، عند لطافت و عند مردانگی است ........
[ یکشنبه 02 آبان 1400 ] [ 11:41 ] [ akhuni ]
عزاداری هیئت سالار شهیدان محله آخونی در روز دوشنبه 98/8/6 بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد آیه اله طالقانی محله ( فلکه آخونی ) با سخنرانی پر نغز حاج آقا اللهوردیان
[ دوشنبه 26 مهر 1400 ] [ 10:48 ] [ akhuni ]
مراسم جشن خیابانی نیمه شعبان دوشنبه۹فروردین ساعت۱۸الی۲۰ چهاراه آخونی محوطه فضای سبز کنار مسجدآیت الله طالقانی
[ دوشنبه 26 مهر 1400 ] [ 10:47 ] [ akhuni ]
نهم ربیع الاول آغاز امامت و ولایت ناموس دهر و زمان ، پیک مهربانی و صفا و صمیمیت ، مظهر صداقت و شجاعت ، آقا امام زمان ولی عصر ( عجل الله تعالی شریف ) بر شما هم محله ای های شریف ام مبارک باشد
به تماشاى طلوع تو، جهان چشم به راه
[ دوشنبه 26 مهر 1400 ] [ 00:18 ] [ akhuni ]
پسر به مادرش گفت : ببین مادر ، تو هم نماز می خونی و هم روزه می گیری ولی خدا چیزی به تو نمی دهد . ولی من که ، نه نماز می خونم و نه روزه میگیرم ، خدا همه چی بهم داده است . طفلک پسر نمی دانست که : مادرش از خدا همواره یک چیز می خواهد و آن هم اینکه ؛ " هر چی پسرش می خواهد خدا به او بدهد " [ جمعه 23 مهر 1400 ] [ 20:46 ] [ akhuni ]
جوانی میخواست به قلهای بلند صعود كند. پس از مدتها تمرين و آموزش و آمادگی،
سفرش را آغاز كرد .
به کوهی که از قبل برای صعود انتخاب کرده بود ، رفته و صعودخود را آغاز کرد .
به صعودش ادامه داد تا اين كه در اواسط قله هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكی هيچ
چيز ديده نميشد.
سياهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چيزی ببيند حتی ماه و ستارهها
پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.
جوان همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چيزی به فتح قله نمانده بود، پايش
ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد
زندگیاش را به ياد میآورد.
با تمامی وجودش و با تمام توان و خلوص خدا را فریاد زد . ناگهان دنباله طنابی که به دور
كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط
كاملش شد .
در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايی از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داری ؟
- آری ، هميشه به تو ايمان داشتهام .
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن !
- جوان كوهنورد وحشت كرد : پاره شدن طناب يعنی سقوط بیترديد از فراز كيلومترها ارتفاع .
گفت : خدايا نمی توانم ..... نمی توانم ...
خدا گفت : آيا به گفته من ايمان نداری ؟
كوهنورد گفت: خدايا چرا ، اما .... اما نمی توانم . نمیتوانم .
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالی پيدا شده كه طنابی
به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
منبع : وبلاگ "سهند توپراغی " [ جمعه 23 مهر 1400 ] [ 20:46 ] [ akhuni ]
آقای رضا و آقای حمزه فرشباف ( پدر و فرزند ) آقای حمزه در زمانهای دور ( قبل از انقلاب ) دروازه بان تیم محله بود و از چالاکی بسیار خوبی برخوردار بود
[ چهارشنبه 21 مهر 1400 ] [ 12:05 ] [ akhuni ]
[ چهارشنبه 21 مهر 1400 ] [ 12:05 ] [ akhuni ]
آقا یحیی وندا و دختر گل اش - شب تاسوعا 1400
[ چهارشنبه 21 مهر 1400 ] [ 12:02 ] [ akhuni ]
|
||
| [ طراحی : ایراناسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید