محله آخونی .... آخینی
محله پدری و ریشه های زندگی ام
نويسندگان

 

 

 

 

[ دوشنبه 03 آبان 1400 ] [ 10:22 ] [ akhuni ]

  

به بهانه تولد پرویز پرستویی :( دیالوگ مشهور فیلم مارمولک ) :

خدا که فقط خدای آدمای خوب نیست ...... خدا ، خدای آدمای بد هم هست

و این فقط خود خداست که بین بنده هاش فرق نمی گذارد .........

فی الواقع خداوند ، عند بخشش ، عند لطافت و عند مردانگی است ........

 

[ یکشنبه 02 آبان 1400 ] [ 11:41 ] [ akhuni ]

عزاداری هیئت سالار شهیدان محله آخونی در روز دوشنبه 98/8/6 بعد از نماز مغرب و عشا

در مسجد آیه اله طالقانی محله ( فلکه آخونی )

با سخنرانی پر نغز حاج آقا اللهوردیان

 

[ دوشنبه 26 مهر 1400 ] [ 10:48 ] [ akhuni ]

مراسم جشن خیابانی نیمه شعبان

دوشنبه۹فروردین ساعت۱۸الی۲۰

چهاراه آخونی محوطه فضای سبز کنار مسجدآیت الله طالقانی

 

[ دوشنبه 26 مهر 1400 ] [ 10:47 ] [ akhuni ]

نهم ربیع الاول آغاز امامت و ولایت ناموس دهر و زمان ، پیک مهربانی و صفا و صمیمیت ،

مظهر صداقت و شجاعت ، آقا امام زمان ولی عصر ( عجل الله تعالی شریف )

بر شما هم محله ای های شریف ام مبارک باشد

 

 

 

به تماشاى طلوع تو، جهان چشم به راه

به امید قدمت، کوءن و مكان چشم به راه

به تماشاى تو اى نور دل هستى هست

آسمان ، كاه كشان كاه كشان چشم به راه

رخ زیباى تو را، یاسمن آیینه به دست

قد رعناى تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشك فشان دوخته ‏اند

همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرشى از ابریشم خون می گسترد

در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه !

نازنینا ! نفسى اسب تجلّى زین كن

كه زمین، گوش به زنگ ‏ست و زمان چشم به راه

آفتابا ! دمى از ابر برون آ، كو بود

بى‏ تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه‏


" زكریا اخلاقى "

 

 

[ دوشنبه 26 مهر 1400 ] [ 00:18 ] [ akhuni ]

 

 

پسر به مادرش گفت : ببین مادر ، تو هم نماز می خونی و هم روزه می گیری

ولی خدا چیزی به تو نمی دهد .

ولی من که ، نه نماز می خونم و نه روزه میگیرم ، خدا همه چی بهم داده است .

طفلک پسر نمی دانست که : مادرش از خدا همواره یک چیز می خواهد و آن هم اینکه ؛

" هر چی پسرش می خواهد خدا به او بدهد "

[ جمعه 23 مهر 1400 ] [ 20:46 ] [ akhuni ]

 

 

جوانی می‌‌خواست به قله‌ای بلند صعود كند. پس از مدتها تمرين و آموزش و آمادگی،
سفرش را آغاز كرد .
به کوهی که از قبل برای صعود انتخاب کرده بود ، رفته و صعودخود را آغاز کرد .
 به صعودش ادامه داد تا اين كه در اواسط قله هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكی هيچ
چيز ديده نمي‌شد.
سياهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چيزی ببيند حتی ماه و ستاره‌ها
پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.
 

 

جوان همان‌طور كه داشت بالا می‌رفت، در حالی كه چيزی به فتح قله نمانده بود، پايش
ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد.
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد
زندگی‌اش را به ياد می‌آورد.
با تمامی وجودش و با تمام توان و خلوص خدا را فریاد زد . ناگهان دنباله طنابی که به دور
كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط
كاملش شد .
 
در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايی از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داری ؟
- آری ، هميشه به تو ايمان داشته‌ام  .
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن !
- جوان كوهنورد وحشت كرد : پاره شدن طناب يعنی سقوط بی‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع .
گفت : خدايا نمی توانم ..... نمی توانم ...
خدا گفت : آيا به گفته من ايمان نداری ؟
كوهنورد گفت: خدايا چرا ، اما .... اما  نمی توانم . نمی‌توانم .
 روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالی پيدا شده كه طنابی
 به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

 

                                                                                                   منبع : وبلاگ "سهند توپراغی "

[ جمعه 23 مهر 1400 ] [ 20:46 ] [ akhuni ]

آقای رضا و آقای حمزه فرشباف ( پدر و فرزند )

آقای حمزه در زمانهای دور ( قبل از انقلاب ) دروازه بان تیم محله بود و از چالاکی بسیار خوبی برخوردار بود

 

[ چهارشنبه 21 مهر 1400 ] [ 12:05 ] [ akhuni ]

[ چهارشنبه 21 مهر 1400 ] [ 12:05 ] [ akhuni ]

آقا یحیی وندا و دختر گل اش - شب تاسوعا 1400

 

[ چهارشنبه 21 مهر 1400 ] [ 12:02 ] [ akhuni ]

.: Weblog Themes By Iran Skin:.

دربارهوبلاگ

محله یادگارهای پدری ام ، آخونی .
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران