|
محله آخونی .... آخینی محله پدری و ریشه های زندگی ام
| ||
[ جمعه 06 اسفند 1400 ] [ 19:42 ] [ akhuni ]
از آخونی می نویسم . از محله ام . از جایی می نویسم که در آن پا به دنیا گذاشته ام . جایی که در آن نفس کشیده و پرورش یافته ام . یک حس قشنگ ، یک نسیم فرح انگیز درونی نهیب ام می زند که گذشته ی آن را به یادم بیاورم .
از گذشته و از آدمهای آن . از خاطراتی که در آن داشته ام . از روزگاری که در آن گذرانده ام . با خودم گفتم حیف است . چرا ننویسم . چرا بگذارم غبار گذر ایام و پیچ و خم های زندگی بی حس و حال امروزی ،آن حس و حال قشنگ زندگی آن روزها را از ذهن مان بزداید . می نویسم . از آنچه دیده ام و شنیده ام و زندگی کرده ام ، می نویسم .از گذشته هایش، از آدمهایش ، از ریش سفیدان اش و از جوانان اش .از خاطره هایش و از در و دیوارهای کاهگلی اش .
چشمه ی " قیرخ ایاخ " که روبروی مرحوم جوادبقال (یونس بقال فعلی) عین همین عکس بود و زنان محله در آن لباس می شستند *****************************
دیوارهایی که با اولین قطره های باران ، بوی قشنگ و روح نواز " نم " خاک ، روح آدمی را نوازش می داد . از چشمه های زیبایی که داشت و از تنها حمام گنبدی اش که تن شوی تمامی اهل محل و حتی اهالی محله های همجوار بود . از بقالی های ( همه چیز فروش ) آن مثل مرحوم حاج رسول آقا و مرحوم آقاحاج علی بقال ، و مرحوم آقای جواد بقال و یا بقالی " آشاغی کوچه " مرحوم آقای میرعلی اصغر . از جگری زنده باد اش ، و یا از ریش سفیدان محترم اش ، که اکثر اوقات بیکاری خود را در قهوه خانه های محله و با چایی های خوش دم آن همراه با چوب سیگاری های دراز و کوتاه - که با سیگارهای مخصوص " اشنو ویژه " تغذیه می شدند - تا عصر گرم گفتگوهای رنگارنگ با یکدیگر می شدند و دق دلی کارهای سنگین کشاورزی و کارگری خود را دراین محل با هم ازدل هم بیرون می کردند و هنگام رفتن به خانه خود سبک بودند . انگار که اصلا کار نکرده بودند . از سفال فروش ( کوزه و قلک فروش ) محله مرحوم مش محمود عمی ، که عینک ته استکانی ضخیمی به چشم می زد و بندزن کاسه بشقاب محله مرحوم "قالئی چی عمی" می نویسم از مغازه بقالی کوچک " کبریتچی دربندی " مرحوم "مش ممدحسن داش" که در محله به " قاضی قوضی " معروف بود ، و بقالی مرحوم میرحسن آقا یاد می کنم. از سنگک پزی محله "مش ممدآقا " ، که اکثر باتفاق افراد محله از این مکان نان روزانه خود را تهیه می کردند. *** نمی دانم چرا ، ولی یک حس عجیبی محله زیبایم را در وجودم مقدس کرده است . حالا این از تولدم در این محله بوده و یا یک حس و حال دیگری این قطعه ی زیبا از شهر تبریز را در سراسر وجودم اینطور نموده ، نمی دانم . ولی حس زیبایی است . پس با من به گذشته های دور محله برویم ......... آخونی در زمانهای خیلی دور محله ی سرسبزی بود . مزارع و باغهای زیبا و سرسبز تمام تعدادزیادی از اهالی به کارهای کشاورزی و کارگری و تعدادی هم کار اداری و تعدادی نیز به کار یک نوع زندگی دنج و با آرامش خاص در اکثر خانواده های محله جریان داشت . همه با هم مهربان بودند و یک صمیمیتی پر رنگ در میان اهالی محله جاری بود . انگار همه افراد یک خانواده بودند . اکثر خطاب لفظی زن و مردهای محله نسبت به همه ی ماها ، " اوغلوم - قیزیم "- پسرم - دخترم ، موقعی که ماها مشغول توپ بازی و یا بازیهای دیگر آن زمان بودیم ، تا می دیدیم یک نفر از زنان ادامه دارد ....
[ جمعه 06 اسفند 1400 ] [ 19:40 ] [ akhuni ]
سال 1366 - شهریور ماه ... شهر سرعین آقایان : احد پورنیازی - سیاوش قیامی - مرحوم علی علیزاده - ..... - مرحوم طاهر قربانیان نژاد - ..... - ...... نشسته ها آقایان : من و علی فریدی ( ساپرتر دوچرخه سواران )
[ سهشنبه 03 اسفند 1400 ] [ 09:55 ] [ akhuni ]
جلوی قهوه خانه مرحوم آقاقاسم قهوه چی آقایان : اباذر - علی کوچولو - و حسن شهلوی ( علی کوچولو فرزند آقا اباذر )
[ سهشنبه 03 اسفند 1400 ] [ 09:54 ] [ akhuni ]
آقارضازینالی - آقا محمدرضا .... - آقارحیم زینالی - قبل از انقلاب
[ سهشنبه 03 اسفند 1400 ] [ 09:54 ] [ akhuni ]
آقارضا زینالی در باغ گلستان - در سالهای دور
[ سهشنبه 03 اسفند 1400 ] [ 09:54 ] [ akhuni ]
آقایان : میرجعفر میرقاسمی - بیوک آقا فتح اللهی فلاحی ( حدود سال 1349 )
[ سهشنبه 03 اسفند 1400 ] [ 09:53 ] [ akhuni ]
آقایان جواد و جلال محمدعلیزاده و پسر جوادآقا
[ سهشنبه 03 اسفند 1400 ] [ 09:52 ] [ akhuni ]
15 رجب روز شهادت قهرمان صبر و استقامت و پایداری ، تکیه گاه صبور کربلائیان ، خانم زینب کبری ( سلام الله علیها )
بعد از واقعه روز عاشورا ، زندگی زینب سلام الله علیها هم به پایان رسید. درست چهار ماه و هشتاد روز بعد از عاشورا.
و هر کسی چیزی می گوید. میدانید چرا؟ برای اینکه اگر روز عاشورا صد مورّخ و سی هزار شاهد، جریان را دیدند و ثبت کردند، اما بعد از اسارت، دیگر کسی زینب سلام الله علیها را ندید. یعنی کسی نمی دانست که زینب کجاست و حالش چگونه است؟
فقط گفته شد که موی سیاهی در سرش نمانده است که آن را هم ندیده می شد فهمید! شاید هم بی بی اجازه ورود به کسی نمی داد که احوالی از حضرتش بپرسد.
او برایمان بگوید. و از روزهای آخر زینب سلام الله علیها روضه ای بخواند برایمان . همین . " التماس دعا برای این گنهکار "
[ سهشنبه 03 اسفند 1400 ] [ 09:35 ] [ akhuni ]
عکسی زیبا و خاطره انگیز از دوران نوجوانی ها آقا قادر قربانیان- آقا حمید اصغری آژیری - آقا خاورور - آقااکبر خلیل آبادگان - آقا اسماعیل
[ چهارشنبه 27 بهمن 1400 ] [ 21:48 ] [ akhuni ]
|
||
| [ طراحی : ایراناسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||