|
محله آخونی .... آخینی محله پدری و ریشه های زندگی ام
| ||
آقای یعقوب شجری ، از افتخارآفرینان محله مان در فوتسال ( پتروشیمی ) و کوهنوردی
[ سهشنبه 26 آذر 1392 ] [ 21:36 ] [ akhuni ]
![]()
هنوز هم دیر نشده ......
در سر سجاده نمازش ، تنها دو روز مانده به پایان عمرش ، تازه فهمید که هیچ زندگی
نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ، آری فقط تنها دو روز از زندگی اش
خط نخورده باقی مانده بود .
عجب ، چقدر سرش مشغول زندگی روزمره و دویدنهای بیهوده گردیده بود . تازه فهمید
که اصلا " زندگی " نکرده است .
روزها و شبهای زیادی را برای ثروت اندوزی دویده بود . انگار همین دیروز بود که
بعد از فارغ التحصیلی از درس ، تصمیم گرفته بود هر طوری شده برای آینده اش و
راحت زندگی کردن ، پولدار شود . اصلا نفهمید که ازدواج و بچه دارشدنش کی اتفاق
افتاد . نه تفریحی ، نه گردشی ، نه زیارتی و ....
از اینکه تا بحال نمازش را " با توجه " نخوانده بود ، دلش هری پایین ریخت . یادش آمد
که به هیچ بنیاد خیریه ای ریالی کمک مادی نکرده است ، دست فقیری را نگرفته و دستی
بر سر یتیمی نکشیده است .
آشفتگی شدید و درماندگی غریبی سراپای وجودش را فرا گرفت .
در خیال خودش نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری را از خدا بگیرد و کارهای نکرده اش
را جبران کند . کمی هم به اهل و عیالش برسد و به معنای واقعی ، کمی هم زندگی کنند .
با درماندگی شروع به جیغ و داد کرد ، خدا سکوت کرد . دستهایش را به سر و رویش
زد ، خدا سکوت کرد .
آسمان و زمین را بهم ریخت ، خدا سکوت کرد . به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید ،
خدا بازهم سکوت کرد . کفر کفت و سجاده اش را چنگ زد ، خدا بازهم سکوت کرد .
دلش گرفت و بآرامی شروع به گریستن کرد و با همان حال روی سجاده اش افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم ، یک روزت را با بد و بیراه و جار و جنجال
از دست دادی . فقط یک روز از عمرت باقی مانده ، بیا و این یک روز را به معنای
واقعی زندگی کن .
در لابلای هق هق گریه اش گفت : اما با یک روز ..... تنها با یک روز چه کار میتوان
انجام داد ؟ااا
خدا گفت : آنکس که لذت یک روز واقعی زیستن را تجربه کند ، انگار که هزار سال
زیسته است . و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزاران سال هم که باشد به کارش
نمی آید . آنگاه خداوند سهم یک روز باقیمانده اش را در دستانش ریخت و گفت :
بنده ی من ، حالا برو و این یک روز را واقعا زندگی کن .
او مات و مبهوت به زندگی که در میان گودی دستانش می درخشید ، نگاه کرد .
اما می ترسید که حرکت کند . می ترسید که راه برود و زندگی از لای دستانش بیرون
بریزد . قدری ایستاد و با خودش گفت :
وقتی دیگر فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار لااقل این
یک روزه ام را زندگی کنم .
با جان و دل زندگی را به سر و رویش پاشید . شروع کرد به دویدن . زندگی را بویید .
زندگی را نوشید . چنان به وجد آمده بود که دید می تواند تا آن سر دنیا هم بدود .
می تواند بال هم بزند . پا روی خورشید بگذارد . می تواند .......
او در آن یک روز ؛ هیچ پولی کسب نکرد . هیچ برجی نساخت ؛ هیچ ملکی نخرید ؛
و هیچ فکر منفعتی نکرد .
او در همان یک روز آخرش ؛ دست بر پوست درختان کشید ، روی چمنها خوابید ،
کفشدوزکی را از نزدیک لمس کرد و به بالهای قشنگش نگاه کرد ،سرش را بالا گرفت
و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد .و برای آنهایی هم که دوستش نداشتند ،
دعا کرد .
حسابهای بانکی اش را درهمانروز به نفع امور خیریه منتقل کرد و سبک شد . او در
همان یک روز با زندگی آشتی کرد و خندید . از ته دل هم خندید ، از ته دل لذت برد ،
و سرشار از احساس زندگی شد . بخشید و عاشق شد و .......
او همان یک روز را زندگی کرد وعبور کرد و تمام شد .......
فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
" او امروز درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود " ......
......و هنوز هم دیر نشده ........
[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 09:47 ] [ akhuni ]
چندگاهیست وقتی می گویم :
اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن
با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد
چندگاهیست وقتی میگم :
صلواتک علیه و علی آبائه
به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمیریزم چندگاهیست وقتی میگم : فی هذه الساعة دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت کجا منزل گرفته ای چندگاهیست وقتی میگویم : و فی کل الساعة دلم نمی سوزد که همه ساعاتم از آن تو نیست چندگاهیست وقتی میگم : ولیا و حافظا احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است
چندگاهیست وقتی میگم :
و قائدا و ناصرا
به یاد پیروزی لشکرت، در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمی زند چندگاهیست وقتی میگم
و دلیلا و عینا یقین ندارم که تو راهنما و نگهبان منی چندگاهیست وقتی میگم : حتی تسکنه أرضک طوعا یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین، من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم چندگاهیست وقتی میگم : و تمتعه فیها طویلا به حال آنانی که در زمان دراز حکومت شیرین تو طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم
اما من..... مدتی است دعای فرج را چند باره میخوانم :
تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد ،هم اشکم بریزد ،
هم در جست و جویت باشم ، هم سرپرستم باشی،
هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم
و هم ..... احساس کنم خدا در نزدیكی من است .
( یا صاحب عصر و الزمان )
[ سهشنبه 19 آذر 1392 ] [ 11:20 ] [ akhuni ]
مرحوم شادروان حاج فیروز شجری اقدم - محوطه دانشگاه تبریز 1350 ( رحمت اله علیه )
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 11:06 ] [ akhuni ]
حاج مجید اکبریان و دوستش - پارک ارومیه 1342
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 11:00 ] [ akhuni ]
روز چهارشنبه 92/9/13 برابر با اول ماه صفر 1435 : ماه صفر که بنا به روایتی ، روز اول آن روز واردشدن کاروان اسرای کربلا به شام است و حوادث تلخ دیگری از جمله شهادت دختر 3 ساله امام حسین (ع)،رحلت جانگداز پیامبر اکرم (ص) در روز 28 این ماه واقع شده و پایان ماه نیز مصادف با شهادت هشتمین پیشوای شیعیان امام رضا (ع) می باشد.
خالی می شد.
................... ( صدقه در اول این ماه از واجبات است ) .........................
[ چهارشنبه 13 آذر 1392 ] [ 11:55 ] [ akhuni ]
آقای احد فتحی - گذر عمر
از هم محلی های مودب [ یکشنبه 10 آذر 1392 ] [ 21:57 ] [ akhuni ]
آقایان : علیرضا و غلامرضا و محمدرضا همگی حاج اسدپور رزمی (داخل سازانداباغی - دهه 40 )
[ شنبه 09 آذر 1392 ] [ 10:09 ] [ akhuni ]
آقایان : مرحوم سرهنگ سیدفخری - اکبر شادبافی - سیدمرتضی میرطالبی - محمدرضا حاج اسدپور رزمی ( قبل از انقلاب - طبقه فوقانی سازانداباغی ) توضیح ( سازاندا باغی - کل محله کوی توحید فعلی - باغ بزرگی بود که قسمت شمالی اش همین روبروی انتقال خون و مغازه های بنگاهی و چلوکبابی و دکتر است و و از جنوب خیابان ورزش میباشد )
[ شنبه 09 آذر 1392 ] [ 10:07 ] [ akhuni ]
آقایان : محمدرضا و مرحوم مشهدی حسن و غلامرضا همگی حاج اسدپور رزمی ( پدر و پسران - دهه 40 )
[ شنبه 09 آذر 1392 ] [ 10:05 ] [ akhuni ]
آقایان : سیدمرتضی میرطالبی -مرحوم سرهنگ سید فخری - اکبر شادبافی - محمدرضا حاج اسدپور قبل از انقلاب
[ شنبه 09 آذر 1392 ] [ 10:02 ] [ akhuni ]
مرحوم حاج حسن و مجید شادبافی و حاج ایوب شادمانی ( در جشن عروسی مجیدآقا )
[ جمعه 08 آذر 1392 ] [ 21:32 ] [ akhuni ]
[ جمعه 08 آذر 1392 ] [ 21:26 ] [ akhuni ]
ایوب آقا شادمانی و (حبیب آقا آژدان ) و پسرش داوود و دخترشان در مشهد مقدس - شهریور 1338
[ جمعه 08 آذر 1392 ] [ 21:24 ] [ akhuni ]
آقایان :ایوب شادمانی- مجید خادم حقیقیان - حاج فریدون(حمید)فرشباف-حاج حبیب خادم حقیقیان ( دهه پنجاه )
[ جمعه 08 آذر 1392 ] [ 21:20 ] [ akhuni ]
|
||
| [ طراحی : ایراناسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||